و چون نوبت به موسی رسید، ندایی در وجودش به صدا درآمد که "ای موسی عصای خود را بر زمین بیانداز" و چون چنین کرد، به ناگهان عصای وی تبدیل به اژدهایی بسیار عظیم شد که همگان از هیبت و آتش وی، فرار را بر قرار ترجیح دادند و به گوشه ای پناه بردند. آزدها های دیگر جادوگران اما، که از ترس و تعجب قالب تهی نموده بودند و هاج و واج با چشمانی گرد شده و فک هایی به زمین کشیده شده به یکدیگر نگریستند و قبل از آنکه به کلام بیایند، آزدهای موسی آنها را بلعید و یک لیوان آب هم بر روی آن نوش جان نمود گفت "آیـــــــــــــــــــــــی نفس کــــــــــــــــــــــــش".
موسی وقتی دید نفس کشی مورد نظر در دسترس نمی باشد دم آزدها را گرفت و آنرا که تبدیل به عصا شده بود در دست گرفت و نگاهی به اطراف انداخت. تنها چیزی که دیده میشد جادوگرانی بود که از ترس جانشان در برابرش سجده کرده بودند و مردم هم که تعدادی مرده تعدادی سوخته به خانه های خود گریخته بودند و دیگر جز بازمانده های شراره آتش اژدهایش چیزی بر جای نمانده بود.
موسی گفت فکر نکنید ایم کار من بود هــــا! این معجزه بود معجزه الهی
و چه کسی می توانست انکار کند؟
بله درست حدس زدید هیچ کس، چرا که تمام انکار کنندگانِ کافر کشته شده و یا در زندان در حال نوشیدن آب خنک بودند.
تاریخ رقم خورد بی آنکه حقیقت ماجرا روشن شود که واقعا معجزه خدایی بود و یا موسی خدای معجزه بود؟
پ.ن
گفته شده همیشه تاریخ دوبار تکرار می شود، بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی ، البته شاید همین به ترتیب عکس صورت بگیره! اما چیزی که من هنوز سر در نیاوردم اینه که واقعا معجزه هزاره سوم به وقوع پیوست یا رهبر معذب ما خدای معجزه هست!
مطالب امروز :
- يک انبان باد، خوش تر از يک انبان زر
به بهانه سفر احمدی نژاد به اصفهان
- کدهای خامینچی
کدهای رمز گشایی شده از سخنان گهر بار آغا! خامنه ای
- شاهد
نهضت ابولهب ادامه داره هنوز...
- انتخابات و بی بی سی
دلشوره بی بی سی در مورد اصلاح طلبان ... موسوی آری یا خیر؟...
- و گزیده ای از خلاصه اخبار
غمی در دلم جای گرفته همچون مرغکی که از سوز سرما و زوزه استخوان سوز باد به سوراخ بر جای مانده از کوفتن تیرک بر دیوار خانه پیر زنی خفته در آغوش گرم کرسی، پناه برده و هرچند آن را فربه تر از دیروز در زیر بارش گرم آفتاب ظهر زمستانی می بینی، کافی است او را در آغوش انگشتان خفته در دستکشهای گرمت بگیری و ببینی که چه لاغر است و سرد.
در این سرمای بی عقلی، میان این همه پستی، شناور گشته است پیرزن کنار ساحل گرمابخش کرسی که گرمش می کند امواج سوزان هیزم بشکسته از آن شاخه بر جای مانده از هموندانش میان دستهای تنومند درخت پیر آن خانه.
کسی نشنید صدای گریه مرغ را در آن دم که گوشها بسته بودند از فریاد جانکاه درخت در غم از دست دادن نیمی از شرط بقایش که جز صدای بشکستن چوب، توهم بود در ذهن ناپاکان. کجا بودند گوشهای خفته که نشنیدند صدای هق هق مرغک را کز داغ جگر سوز ویران گشتن خانه و کاشانه از نفیرش آواز می سازد در میان غرش پرواز شاخ و برگ درخت بیجانی که در خود فرو برده آشیان مرغک بی پناه تنها را.
دلم دیگر نمی خواهد ببیند مردن مرغی میان مشت بی فکران و چکمه پوشان کلاه بر سر و یا حتی نمی خواهد ببیند کودکی را خود را در آغوش کشیده در غیاب مادرش پای آن دیوار ولی آن سوی دیوار مردی از مستی بکوبد بر در و دیوار بیچاره که گویا همسرش خواب است و او گشنه، نمی دانم، و شاید ز گرمای وجود می در معده اش به هر چه چشمانش بیند مشکوک است و نمی داند در آنسوی دیگر بلبلی در میان امواج برفها شناور گشته است تا مگر چوبکی باشد برای گربه ای تا بلکه چنگی زند و اندکی آسوده تر گشته و تنها غم فردا را خواهد داشت در قلبش و نه امروز و نه امشب.
نگاهم کن، چنان گیجم که می دانم یکی آرام می کوبد بر در قلبم ولی برخواستن ز جایم را نمی خواهم، نمی خواهم؟ و شاید خسته تر از آنم که برخیزم و حتی اندیشه ام مرا سست کردست تازجا برخیزم. نمی خواهم ببینم در آن دم که چشمهایم عمیق خواب است ظاهرا بسته که شایدآن را که می خواهم ببینم. دلم می خواهد به پا خیزم و دستی بر سر طفلی کشیده به آغوشش بگیرم، ببینم لبخند گرمش را میان لبهای خشکیده ز سرمای بی یاری و با دستان گرمش بیدار کنم پیرزن را ز گرمای مرگبار آتش افتاده بر هیزم، در آغوش خود بگیرد یادگار فرزند دلبند فراموش گشته خود را که دیری است در میان چاردیواری محبوس است و زن را به زیر مشت وجدان بیدارش کبود می سازد و از یاد بردست که دیر زمانی از یاد برده است آن روزی را که می بایست در آغوش مادرش باشد و با قطره اشکی از سر شوق پیر زن را با لبخندی بر لب رهسپار سازد به همراه کاروانی ز آمال و آرزوهای کودکی یا کهنسالی.
زن اما نیک می داند که باید سنگ بود و صبوری پیشه کرد و دم نزد تا که شاید در خلوت سکوت تنهایی و خلسه ناشی ز گرمای شراب، مرد خود را ببیند غرق در بحثی پر ز فریاد با خویشتن خویش و در پی آن ببیند سکوت ممتد مرگ را در کلام مرد بیدارش مگر دستی برد میان گیسوان سپید گشته مادر که دیری است در میان سپید پوشان آخرین منزلگه خود، که تنها گامی آنسوتر زمین لب گشوده به سوی خویش می خواندش تا ببلعد جسم سرد بی جانش را.
چه می گویم مگر در خواب بینم، مگر در عالم مستی و یا منگی ببینم که این چرخ گردان با مروت بایستد تا دمی این مردمان گیج و گنگ و بی مروت را دمی آسوده بینیم، کمی عاقل تر و خوشنود تر از حال، و مرغکان آسمان را در کنار جفت خویش بر سر درختان بلند خانه بینیم.
اگر روزی رسیدم پشت آن در، و یا شاید پریدم از روی دیوار تا ببینم آن سوی دیوار، چه پیش خواهد آمد برای این من، این مرد مست و منگ و عاشق، نمی خواهم بگویم هیچگاه، چو بگشوده بینم ان در را برویم، گامی انطرف تر ها فراموشی نگیرم و جامی از شرابی ناب خورده، به هر کس که ببینم دشنام نگویم، اما آرزویم تنها همین است که در آنروز بخوانم این نوشتار و یاد آورم پرواز مرگبار پرنده به سوی پنجه دشمن و یا فریاد دردآلود در قلب آن زن و یا هق هق کوبیدن مشت مردی بر دیوار و آن سو آن طرف تر پیرزن را خفته در گرمای نخوت و در این بین کودک بیچاره از سرما پای آن دیوار نشسته نظر افکنده بر پرهای خونین بر جای مانده از قربانی پیشین. به یاد آید اگر آن روز تیره، دلم می خواهد بیدار شوم از خواب سنگین مستی . مرا آنروز همین بس.
تراویده ز مغزم در میان یک شب گرم زمستانی
سپیده دم اولین روز اسفند 87
دوست بدارید، لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید.
کانون! چه خیال کرده ای؟ خیال کرده ای کیهان خواب است؟ ها چی شده؟! چرا لال شده ای؟
کانون بی پدر!، مگر این خاتمی بدبخت به تو چه کرده است که می خواهی به جان او سوء قصد کنی؟
کانون ...! خجالت نمی کشی؟ حالا که کیهان پته ات را به روی آب ریخته است باز هم از رو نرفته از زیر می آیی؟
این کانون بی ناموس خجالت هم نمی کشد، اگر کیهان نبود خدا می داند که ما الان سیاه پوش خاتمی بودیم، البته ما که نه، اون طرفدارای خاتمی سیاه می پوشیدن نه ما که کاری نداریم کی اومد کی رفت و چی بود و چی شد. البته شاید هم از بدشانسی یه وقت دیدی نیرشون به کروبی می خورد و باز هم چیزی از اصل قضیه کم نمی شد فقط قبل از عزاداری می گفتیم چیز توش! خورد پهلوش!
نکنه می پرسید از چی حرف که نه، از چی می نویسم، حق دارید خوب، می دونید ما آدما فکر می کنیم اگه یه چیزو می دونیم دیگران هم می دونن البته گاهی هم چیزی رو که می فهمیم که قبلا نمی دونستیم، فکر میکنیم فقط ما می دونیم و دیگران نمی دونن! اما بحث سر این موضوع هستش که من مطلبی رو دیدم که گویا شریعتمداری متعجب گشته است از عصبانیت کانون و کانون دوستان و کانون داران و کانونی ها و ... که چرا شاکی شدن از بر ملا شدن خطر ترور خاتمی.
البته از اونجایی که من زیاد اهل مطالعه نیستم و فقط گاهی وقتا که حوصله ام سر میاد، هر چی دم دستم بود می خونم! اصلا اطلاعی نداشتم که چی بوده و چی نشده و کی فاعل بوده و کی مفعول ... و با خوندن اون مقاله شصتم خبر دار شد که بله ما در پاکستان هستیم و قراره بی نظیر بوتو کاندید بشه برای گرفتن قدرت از دست ژنرال هایی که قدرت رو دو دستی چسبیدن و با اومدن ایشون به میدان مبارزه، از خدا بی خبران کانونی میان و ترورش می کنن و بعد گفتم اووووو عجب!
البته من نفهمیدم این کانون کیه، توی گوگل و ویکی هم جستجوییدم ولی نفهمیدم منظور شریعتمداری از کانون و رفقا کیه.احتمالا ایرانی باشه چون کانون ... شایدم امریکایی باشه و با اسم مستعار شناخته شده هست اما چیزی که مشخص شده این مطلبه که این جناب آقای / سرکار خانم کانون، جز به اهداف خودشون به چیزی دیگه اندیشه نمی کنن و اگه ببینن امامزاده خاتمی بیشتر از رئیس جمهور خاتمی، باعث جذ ب و جلب گردشگر و توریسم و ترروریسم و شایدم زائر و صد البته درآمد بشه، برای سر بریدنشون لحظه ای درنگ نمی کنند.
هرچند نمی دونم این کانون خان کیه ولی هر کی هستی ببین قارداش! نکن این کارا رو آخر عاقبت نداره، اون خدا ... می ذاره! خلاصه از ما گفتن بود. شریعتمداری هم این قدر ناراحت نباشید و از عدم شکرگذاری اسلام و مسلمین و نا سپاسی این خلق بی اخلاق گله نفرموده و شاکی نباشید. بنده از طرف تمامی ایرانیان جهان و اسلام و مسلمین و مومنین و ضاربین و قاتلین و واجبین و واضلین و راحلین و شاهدین و زاهدین و عابدین از شما کمال تشکر و سپاس و قدردانی را داشته و از خداوند متعال جزای این امر خدا پسند و خلق خدا پسند آرزومندم. باشد که در سرای باقی با حضرت امام عصر و یارانش در محضر باری تعالی حضور به هم رسانده وموجب شادی روح آن مرحوم گردید. در ضمن وسیله ایاب و ذهاب برای رفتن بر سر مزار آن عزیز از دست رفته محیا می باشد.!
ذهن آدما یه جوریه که همه چیو به همه چی ربط میده و گاهی آدم با شنیدن یه جمله یاد یه جمله از دوستش و می افته و از دوستش به مدرسه و از اونجا یاد دوران تحصیل و شب امتحان و ... بعد می بینه عجب ! از کجا به کجا!
یاد یه جوک افتادم که مردم اردبیل هی نامه میدن به تهران و قم که براشون یه روحانی بفرستن، جوابیه ای می رسه که پدر جان! ما که همین یه ماه پیش یه نفرو فرستادیم، اونا هم در جواب میگن خوب اونو کشتیم امامزاده درست کردیم!! یکی دیگه بفرستید!!!
بعد یاد یه چیز دیگه هم افتادم، این که میگم چیز نه اون چیز هااا یه چیزه دیگه! یادم افتاد احمدی نژاد که رفته بود عراق، بعد از برگشتنش گفته بود که امام زمان بهش پیغام داده بود که :
" هوووووو! زود گت میش تهران، بو امریکن تروریسمی ای لده گصده جانتو کرده. تزووول" که یعنی :
"احمدی نژادا! این آمریکاییهای تروریسم و تروریسم پرور و تروریسم دوست، می خواهند شما را ترور فرمایند، لطف نموده و هر چه زودتر محل کار و خدمت خود را ترک نموده و به ایران پناه ببرید. "
و احمدی نژاد قصه ما هم که در اون لحظه در -گلاب به روی ماهتون- توالت تشریف داشتن و مشخول تلاشی جانکاه و جان گداز و روح نواز بود و به علت بوی مدهوش کننده حاصل از فعالیت وی امکان نزدیک شدن به جایگاه برای حامل پیام نبود و از طرفی آلودگی صوتی ناشی از تلاش برای دفع مشکلات، امکان شنیدن صدای حامل نبود، حامل پیام مجبور شد چندین بار با صدای بلند فریاد برآورد تا جناب رئیس جمهور همانجا کار را کات! نموده و با جیمبو جت کوچولوی خود، به سمت تهران بپرد.
بعد از یادآوری این خاطره، از همان جا که مغز ما قدرت استنتاج رو حق مسلم خودش می دونه، به این نتیجه . جمع بندی رسیدم:
آقای احمدی نژاد گفته بودن که با امام زمان در ارتباط هستن و ایشون اوشون رو از خطر آگاه ساخته اند. از طرفی دیگه آقای شریعتمداری هم گفتن خطر ترور آقای خاتمی رو حس کردن و اخطار دادن. پس نتیجه می گیریم که شریعتمداری هم با امام زمان در ارتباط هستن و البته شاید هم نه به طور مستقیم بلکه مثلا در زمان مخابره خبر به احمدی نژاد، شریعتمداری هم پشت در بودن و خبر رو شنیدن و وظیفه خود دانسته تا خاتمی نازنین را از این خطر آگاه سازند.
حالا چرا احمدی نژاد خبر و دریافت نکرده و یا دریافت کرده ولی اعلام نکرده و یا امام زمان هوای خامی رو نداشته یا داشته ولی احمدی نژاد نداشته و در این بین شریعتمداری داشته، خداوند می دانند و امام عصر(البته نمی دونم امام شب و امام صبح هم می دونن یا نه) و امام بر حق ایشون در زمان غیبت یعنی رهبر معظم و آزاده.
در پایان باز هم به این کانون خان بگویم اگر یک بار دیگه بشنوم قصد چماق کشی یا نمی دونم چاقو کشی و هر چیز کشدار دیگه داشته باشی، می دم بروبچ حسابی حالتو بگیرن. از گفتن بود دیگه خود دانی.
آقا من نمی فهمم چرا بعضی ها بد جوری گیر می دن به این رادان و گله شکایت دارن ازطرح امنیت اجتماعی و این حرفای آشنا. نمونش همین نبوی - که خیلی نوشته هاشم دوست دارم- هر مطلبی که می نویسه انگار سوگند یادنموده اند به جون مامان میرزا قل قلی خان هشتم که حتما یه جمله هم از طرح امنیت اجتماعی جناب "سردان رادار!!" بنویسه.
به نظر من اونایی که مخالف این طرح هستند یا از روی جهل و نادانی از از در مخالفت وارد شده اند و یا اینکه جیره خوار غرب خونخوار هستند (همونایی که غزه رو در آتش و خون غوطه ور کردن) البته من خیلی وقته دنبال این استکبار می گردم که یه جیره هم به من بده تا واسه خودم بخورم و بخوابم ولی هنوز که پیداش نکردم... بگذریم از بحث خارج نشیم.
بله همونطوری که گفتم من نه تنها موافق طرح امنیت اجتماعی هستم، بلکه مخالف این طرح نیستم! ولی چرا موافقم؟ خوب دلایلی دارم که البته امروز کفش کردمشون.
راستش من همیشه فکر می کردم وقتی، ما مردم عوام، از سران مملکت جوک می سازیم که فلانی شب خوابش نمی برده یه طرحی به ذهنش مماس شده و فردا صبح اون طرح بر شهرمون عمود شده و ما هم وقتی متوجه می شیم می گیم "عجببب....!". آخه این کجاش بده؟ من هم تمام دلایل تغییر نگرشمو یه هوووو یابیدم. در مورد همون مسئله عمود بر منحنی، کی گفته این کارا اشکال داره؟
خیلی هم طرح های خوب و موفقی هم بودن، این وسط حالا کمی احساس فشار به ما ها میاد مهم نیست، ما که نباید همش دنبال توجیه کردن باشیم که، این درست نیست همش دنبال مقصر بگردیم و خودمونو تبرئه کنیم، کمی هم باید خودمون توجیه بشیم دیگه. البته منم می دونم توجیه شدن با درد همراه هست و ممکنه تا مدتها جای توجیه مون درد کنه ولی این موضوع که مقصرش توجیه کنندکان نیستند که، ما خودمون مقصریم. مثلا وقتی ما در خواب ناز تشریف داریم و اون سر مملکت (منظور یکی از سران!) شب بلند شده و در تکاپوی یافن راهی برای افزایش لذت های شهروندان هست، فکر مماس شده به ذهنش رو به صورت عمودی وارد شهر میکنه و ما فردا صبح با جیغی دلخراش از جا می پریم و شروع می کنیم فحش دادن به اون سر که اینکارو با ما کرده غافل از این که مقصر خودمونیم، مقصر اصلی ماییم که یه عمر تن پروروندیم بدون کمترین تمرین. خوب نتبجه هم مشخصه دیگه، با کوچکترین فشار صدامون در میاد.
خارجی ها رو ببینید چقدر جنبشون بالاس، ما یک کشور هفشتاد میلیونی هستیم این همه گله داریم، ولی همه کشورای دنیا که شونصد میلیارد نفرن این همه بحران دارن و روزی دو برابر جمعیت کل کشورا، بیکار میشن، همه دارن از فشار بحران جهانی کمر خم می کنن ولی صداشون در نمیاد اونوقت ما نازک نارنجیا ...
آقا می خواستم در مورد طرح امنیت اجتماعی بنویسم رفتم تو حاشیه، فکر کنم به خاطر اینه که دیر وقته و خوابم گرفته.
اما دلایل کفش شده در طرح امنیت اجتماعی:
البته هر کدوم از این طرح ها برای خودشون مزایا و معایبی دارن که از حوزه بحث ما خارجه، اما جواب درست؟
من فکر میکنم هیچ کدوم از این ها درست نباشه، من پیشنهاد می کنم با یه جارو برقی همه شکرا رو جمع کنیم البته مسلمه که یه تعدادی از مورچه هایی که دور شکرا جمع شدن هم با شکرا می رن توی جاروبرقی ولی خوب زندگی همینه دیگه کاریش نمی شه کرد.
اما چه نتیجه ای می تونیم از این آزمایش بگیریم؟ بله درسته، برای حل یه مشکل باید عامل اصلی رو جمع آوری کرد و در طول این عملیات با دقت کافی رو مبذول داریم که عامل مشکل آفرین به طور کامل از سطح مورد نظر که هم میتونه سطح فرش خونه باشه یا سطح پیاده رو ها و یا حتی سطح شهر. به هر حال باید جمع بشه چه با قاشق چه با دست.
معزلات شهرمون چیه؟
و بالا و پایین رفتنهای دیگه که بعضی هاشون رو نمی شه ذکر کرد!
اما دلیل اصلی این مشکلات به نظر شما چیه؟ همه عادت دارن که بگن مشکل چیه ولی راه حل رو نمی گن اما من می گم.
تنها راه حل ممکن برای حل مشکلات فوق و ذیل و چپ و راست تنها در حل معزل حضور خانم های محترمه محترقه می باشد که خوشبختانه سرهای مملکت به درستی پی به این ریشه برده و در جهت ریشه کنی این معزل اجتماعی تلاش همه جانبه ای از خود بروز می دهند.
البته برای این ادعا دلایلی نیز یابیده ام که عرض می کنم.
فرض کنیم جامعه ما، یک جامعه مثبت باشد، با حداقل شهرمون. به این معنا که هیچ مشکلی از مشکلات نام برده شده و نام برده نشده وجود نداشته باشن. حالا فرض کنید یه آقا پسری که شش روز هفته صبح می ره سر کار با حقوق مکفی و شب بر می گرده خونه و راست راست می ره تو خونه و بدون دردسر استراحت و بعد هم لالا. به نظرتون اگه یه روز جمعه بره سر کوچه بشینه، یا نه ، بچه مثبت باشه و توی استگاه اتوبوس نشسته باشه و چشمش به یه دختر بیافته که چهره ای زیبا و آرایش و لباسی قلمبه سلمبه و ... اینا از جلوش رد بشه، اونوقت چی می شه؟ خوب هر جوونی ممکنه یه روز عاشق بشه دیگه، اینبار نشد دختر بعدی، بالاخره که خر می شه، نمی شه؟
فرض کنیم که شد، حالا پسره عاشق شده و همش به اون دختره فکر می کنه، و در نتیجه سر کار نمی ره و می شینه به عشقش فکر میکنه. این باعث می شه که یکی از مشکلات اجتماعی خودشو نشون بده که همانا بیکاری هستش. اگه وضع به همین جا ختم می شد خوب بود ولی ...
جوونی که سر کار نره پس پولم نداره، حالا اگه بره خواستگاری بهش جواب منفی می دن و در نتیجه به مرور می بینیم که شهرمون پر شده از آدمایی که امیدی به زنگی ندارن و از طرفی سطح رفاه اونها به شدت پایین اومده و در چنین شرایطی، یه سیگار و بعد هم یه سیگاری روش و میره میره میره چند وقت بعد به عنوان یه معتاد گوشه جوق می بینیمش. این معتاده خودش یه مشکل بزرگ شهر هستش اما فقط همین نیست که.
این جوونه بیکار و معتاد برای تهیه موادش پول لازم داره ولی وقتی کار نداره چیکار کنه؟ معلومه دیگه : دزدی!
حالا به مشکلات شهرمون دزدی رو هم باید اضافه کنیم که ممکنه لا بلای اون سرقتها چند مورد ضرب و شتم و جرح و قتلم اضافه بشه که دیگه جلوتر نریم بهتره.
اما باز هم به همین جا منتهی نمی شه که.
از اونطرف اون دختره هم بین خودمون باشه، اونم گلوش پیش پسره گیر کرده بود، ولی وقتی می بینه اینجوری شد چیکار میکنه؟
ممکنه خودشو بکشه که در نتیجه صدای فعالین محترم و محترمه فعالان حقوق بشر بلند می شه که شما ها به خانم ها فشار میارید و اونها دارن خودکشی می کنن. یا ممکنه عصبانی بشه و راه بیافته توی شهر و شروع کنه به کلاه گذاشتن سر پولدارا تا تلافی فقر پسره رو در بیاره و اینجوری کلاهبرداری هم به مشکلات شهرمون اضافه می شه.
ولی ممکنه بعد از این کارا، یا حتی قبل این کارا، وقتی می بینه پسرا یکی یکی دارن معتاد میشن و میرن کنار، میاد کنار خیابونو...
حالا شهرمون از نظر اخلاقی هم مشکل داره.
باز هم این خانمها دست از سر مشکلات شهر بر نمی دارن.
بابا و مامان جوونا هم می بینن پسرا معتاد و دخترا روسپی شدن و میافتن به جون همدیگه و هر کدوم اون یکی رو مقصر می شناسه و در نهایت مامانه قهر می کنه میره و تقاضای طلاق میده و در نتیجه هم مشکل افزاش طلاق رو باعث میشه و هم اینکه باباهه که حسابی شاکی شده سر کار تلافی می کنه و در نتیجه قیمت ها می ره بالا و کارای اداری عذاب آور می شن.
اونوقت می شیم یه جامعه شیت...
بازم فکر می کنید طرح امنیت اجتماعی اشتباهه؟ اگه همین طوری پیش بریم ممکنه به حول و قوه الهی این شیرینی های شهر رو از سطح خیابونا جمع می کنن و همه رو توی گونی می کنن، اینجوری دیگه شهر بسامان خواهد شد. اصولا همه مشکلات شهر به خاطر موی همین خانم هاست دیگه. اگه بتونیم با الگو برداری از گروه طالبان، شهرمونو پاکسازی کنیم مثل افغانستان، در رفاه خواهیم بود، البته می دونم افغانستانم یه مشکلات کوچولو داره مثل جنگ و نا امنی و فساد و ویرانی و .. ولی زیاد مهم نیستن، مهم اینه که زنای افغان پوشش کامل دارن و ایمان مردا به خطر نمی افته.
هییییییی تا بوده همین بوده
امیدوارم روزی خرد جای حماقت رو بگیره
مستقیم ....
درو می بندمو پشت راننده می شینم. یکی هم جلو سوار میشه، سردشه خیلی ولی من که نه. هوا امروز گرمه بر خلاف روزای پیش، طوری که کاپشنمو باز کردم و یه پیرهن نازک تنمه ولی اون کلاهش رو تا روی گوشش پایین کشیده و یقه کاپشنشم کشیده جلوی صورتش. تا ماشین راه می افته شروع میکنه به حرف زدن،- شبیه یه روح شدم احساس میکنم فقط یه حس از من اونجا نشسته و گوش می کنه نه جسمم- نگاش میکنم راننده همکلامش شده، من بودم نمی شدم، شایدم می شدم ...
خیلی آروم صحبت میکنه، نمیفهمم سعی میکنم حدس بزنم، شاید معتاده و واسه همین اینجوریه، ریش داره ولی کم پشت و قهوه ای و انگار که چند روزی حموم نرفته ... نه من حق ندارم در مورد مردم قضاوت کنم که ...
راننده خیلی جوونه ...
کمی یقه کاپشنشو از جلوی دهنش کنار می زنه
یادم نیست چندمین باره که اینارو می شنوم، اون موقع ها برام جالب بود، وقتی می شنیدم می گفتم واییییی چقدر ما پس رفت کردیم، البته نمی دونستم که همون لحظه که افسوس گذشته رو میخوردم، یه روز افسوس همون روزم می خورم و شایدم یه روز حسرت امروزو ... خلاصه آدم گشنه نمی مونه آخه از قدیم گفتن روزی همه رو خدا می رسونه ...
گوشهام رو رو هم می ذارم و سعی میکنم بیرون رو نگاه کنم ، یا حسین شهید ... هیئت فاطمیون ... امان از دل زینب ... یا قمر ... یا اب... چشمامم می بندم ...
حالم خوب نیست
سرم گیج میره
می خواد پیاده بشه ولی هنوز حرف میزنه ...
عصبانی می شم، دهنم باز می شه
بابا همین علی که میگی عادل بوده و به مردم کمک می کرده از کجا می اورده؟ باجی که از ایران می گرفتنو می برده تقسیم می کرده ...
لبخند می زنه، سرشو نزدیک ماشین میاره و میگه اینا سوار شدن و حالا حالا ها نمی خوان پیاده بشن . بازم لبخند می زنه و دور میشه. راننده ادامه میده ...
...
سوار تاکسی می شم برسم خونه .. راه یه خانومه جلو سوار شده و منم باز پشت راننده که دو تا خانوم دیگه کنار من میشینن. خودمو تا اونجا که می شه می چسبونم به در، نمی خوام به چشم یه "..." نگام کنه. راه می افته، اولفکر می کردم کیفشو گذاشته بین خودم و خودش تا شخصیتم در زیر یه علامت سوال در کنار یه علامت تعجب مدفون بشه؛ ولی بعد دیدم نه اینجوری نبوده .
کمی گذشت و راننده صدای اسپیکر ها رو در آورد :
اعصابم خورده ... کاش هدفونم رو آورده بودم کمی آهنگ گوش میدادم اینو نشنوم ... چشمم می خوره به خانوم کناری، یه لبخند لبریز از گلایه رو لباشه و آروم چند بار سرشو تکون میده . اعصابم خورده امروز اصلا حوصله اینارو ندارم ...
منتظرم اگه حرفی بزنه منم حرف دارم ولی هیچی نمیگه ...
خونه تلویزیون داره آآآخبار پخش میکنه ...
اعصابم خورده امروز ...
پشت کامپیوتر میشینم وبلاگ مورد نظر باز میشه، یه تبلیغ گوشه صفحه :" مسابقه وبلاگ نویسی در حمایت از غزه ..."
یکی دیگه هم اون سایت گذاشته :" ختم قرآن برای حمایت از غزه ..." !!!
اعصابم دیگه خورد نیست چون بستم اونارو. از اینترنت میام بیرون. آناستاسیا رو میارم تو مدیا پلیر و شروع می کنم به انجام کارای شخصی با کامپیوتر ...
اعصابم آروم شده ... مدیا پلیر رو میارم بالا به جای آناستاسیا پینک فلوید می ریزم، خیلی وقت بود گوش نداده بودم ...
خیلی وقته چیزیی ننوشتم، می دونم اگه شروع کنم یه مطلب می نویسم و تا تموم نشده بلند نمیشم، سختمه، ولی شروع می کنم ...
امروز رفته بودم امتحان بدم، بعد از امتحان اومدم سوار ماشین بشم برم خونه. کنار خیابون وایساده بودم و یه پیکان چراغ هاش یه لحظه روشن و خاموش شد
میرم عقب میشینم....